تبلیغات
☺hot♥story☻ - just my love part 3

داستان های داغ داغ

just my love part 3

نویسنده :sami ۞۠ۡ jungi
تاریخ:دوشنبه 17 مهر 1391-10:33 ب.ظ

سلامMeemo Rabbit emoticon
اینم قسمت بعدیMeemo Rabbit emoticon
برین ادامهMeemo Rabbit emoticon

- تو... تو... تو ...

- اره من ...هه....منو نمیشناسی؟؟؟نه؟؟

- هی تو اینجا چی کار میکنی؟

- مگه ساختون رو خریدی ؟ تازه یکی از اشناهام اینجاست...

-  هی موریونگ ...اشنای تو اینجا کیه؟

- دوست دخترم...

- پس دوست دخترت توی خونست بزار ببینمش شاید با هم دوست شدیم...

- نه ...ناچ ناچ ... من به دوست دخترم خیانت نمیکنم...

- مگه من گفتم خیانت کن تازه یادت نمیاد امروز چیکار کردی اونم فقط به خاطر دوست دخترت بود نه؟؟؟

- دقیقا...

- چقدر تو ...واقعا که برای به دست اوردنش حس حسادتش رو تحریک میکنی؟؟

- نه خیر من هرگز این کارو نمیکنم...

موریونگ سریع در رو بست تا خیت بالا نیاره و با خنده های بلند رفت و روی تختش دراز کشید...سحر هم با صدای بلند میگفت ...

- پسره ی احمق فردا با یکی دیگه دوست میشه اومد واسه یه روز خونشو عوض کرد ...

فردا که سحر به دانش گاه رفته بود همه بهش نگاه میکردند و میگفتن مبارکه... تبریک میگم... و از این جور حرفا..سحر داشت شاخ در میاورد که موریونگ رو دید و به سرعت به پیشش رفت سه تا از دوستای موریونگ هم  اونجا بودن و تا سحر رو دیدن اونو نشون دادن و موریونگ هم نمیدونست بترسه یا بخنده...

- هی موریونگ اینجا چه خبره؟؟؟

- سلام چطوری؟؟؟

- چی شده مو ریونگ؟؟؟ ها...

جانی-من دوست موریونگ هستم مثل شما یه خارجی هستم و اینم جی یانگ و اینم  موهیون هستن و از اشنایی با شما خوشبختم...

- موریونگ بهت میگم چی شده ؟؟؟ الان با لبخند میگم ولی بعد دیگه اینجوری نیستما...

موهیون – سحر خانم اینجا  اینچیزا ادیه مثل ایران نیست چرا عصبانی میشین ؟

جی یانگ – راست میگه حالا خوبه موریونگ واقعا تو رو دوست داره و با تو تا اخرش میمونه حالا گفتنش که چی شده ناراحتی نداره...

- یعنی چی همه راه میرن به من تبریک میگن...

جانی- اخه موریونگ تا حالا به هیچ دختری انقدر پا نداده بود...

اونا در حال بحس بودن که موریون یواش در رفت...

- دقیقا بگین موریونگ چیا گفته تا من به خاطر حرفاش ازش تشکر کنم...

جی یانگ – من میگم ……….

وسرش رو پایین انداخت و شروع کرد............

- اهم ... اهم... بله اون به همه گفته شما باهاش دوست شدی یعنی منظورم دوست دخترشه...

سحر که لبخند میزد

- من که خنگ نیستم میدونم دیگه چی گفت ... ها ...

جی یانگ که فهمیده بود خنده های سمیر از روی عصبانیته گفت...

- دوست دارین ادامه ندم...

- نه با کمال میل مشتاقم بشنوم

- ولی من دیگه دوست ندارم بگم ...

- میگی یا ...

- باشه باشه ... اون گفت شمارو ... یعنی شما اونو ....به خونش دعوت کردین...................

- خوب بازم چیزی گفت نه اومد خونه من چی شد؟؟؟

- اومد اونجا شبو با شما..... یعنی اون میگفتا ... شما شب رو با هم گذروندین ... من هم فکر میکردم که دروغ میگه چون میدونستم شما به این راحتی با یکی............واسه همین دوباره یه شب دیگه اومدیم دم در دیدم داره وارد ساختمونتون میشه و سریع بهش زنگ زدم و گفتم از پنجره برون رونگاه کن اون هم اینکارو کرد......................حالا چرا میخواین از ما قاییم کنین میدونین چه دخترای مشهوری که میخوان با موریونگ باشن.............

سحر از اصبانیت سرخ شد و بلند جلوی چشم اونا میگفت سحر فکر کن  ارامش   نفس عمیق   یه راه حل  یه راه حل و سریع از اونا دور شد...............

و قتی داشت از راهرو میرفت چشمش به کیم یونگ افتاد پسر خوش قیافه و درس خونی بود البته پدرش هم از اون خر پولا بود سحر و قتی داشت از کنارش رد میشد به اون برخورد کرد و به اون کمک کرد همه ورقاشو جمع کنه...

- ببخشید داشتم به یه مسئله فکر میکردم ندیدمتون ...........

- ببخشید منم توی یکی از روبات هام گیر اوفتادم  ..........

- من میتونم کمکت کنم ؟ به نظر میاد اهل درس باشی و به خوشگذرونی اهمیت ندی؟؟؟

- چرا این فکرو میکنی چون از بین پسر باحالا فقط من بهت پیشناهاد ندادم واسه این که باهام دوست بشی؟

- نه نه ... من فقط از اونایی که به فکر درسشون هستم خوشم میاد...

- بیا بریم به سمت کارگاه من تا برات توضیح بدم من چه جور ادمیم...خوبه؟

سحرسرش رو به نشانه رضایت تکون داد و حرکت کردن...

- من پسری هستم که درس و خوش گذرونی رو با هم قاطی نمیکنم من خیلی هم ادم بیخودی هستم از هر دختری بپرسی یک دفعه رو با من نبوده باشه همشون برام زنده میشن تو هم بهتره حواست به خودت باشه خوب اینم کارگاه...

سحر با چشمای گرد شده به کیم یونگ نگاه میکرد و داخل کار گاه شد ...

- من مدرک روباتیکمو کامل گرفتم میتونم درستش کنم چند جاش مشکل داره...

- واقعا ممنونم ولی من باید لطفتو یه جوری جبران کنم ...نه

سحر یه جوری شده بوند خیلی مرموز به کیم یونگ نگاه کرد و گفت...

- البته که جران میکنی...

کیم یونگ نفهمیده بود...

بعد از درست شدن روبات سحر و کیم یونگ داشتن قدم میزدن و حرف میزدن که به حیاط دانشگاه رسیدن و سحر رو به کیم یوگ کرد و گفت قبوله کیم یونگ هم گفت اره و سریع جیغ بلندی کشیدو گفت

- اخ جون خدا بلاخره به منم پا داد ...

همه دورشون جمع شدن دوست کیم یونگ بهش گفت چی شده ...

- نمیدونی بلاخره سحر به من الجازه داد امشبو باهاش باشم..

- فکر کنم این چند وقته با موریونگ بهش مزه داده؟

سحر سرخ شد و سرشو انداخت پایین و کیم یونگ هم که میخواست خوشحالیشونشون بده به همه بستنی داد ...

همه سر کلاسشون رفتن بعد از تموم شدن کلاس سحر هم رفت پیش کیم یونگ با هم یه   گوشه نشسته بودن و داشتن ناهار سحر رو با هم میخوردن و میخندیدن که یکدفع موریونگ پیداش شد

و دید اونا دارن میخندن و بهش نگاه میکنن با داد به سحر گفت...

- داری چی کار میکنی؟

- من ... هیچی...

- یعنی چی که می خوای با این قرار بزاری اونم واسه شبات .................ها.............

- خوب دیگه قراره امشب رو بریم خونه من مگه چیه؟



نوع مطلب : just my love 

confidential std test
دوشنبه 20 شهریور 1396 06:14 ق.ظ
وبلاگ بزرگ! آیا هیچ پیشنهادی برای ایجاد اشتیاق در نویسندگان دارید؟

من امیدوارم زود بلافاصله وبلاگ خود را شروع کنم، اما من کمی از همه چیز گم شده ام.

آیا می خواهید با پلت فرم رایگان مانند وردپرس شروع کنید یا برای گزینه پرداختی بروید؟ انتخاب های زیادی وجود دارد که من به طور کامل غرق می شوم..

هر توصیه ای خیلی ممنون
free std testing near me
دوشنبه 20 شهریور 1396 05:22 ق.ظ
هنگامی که یک نفر به دنبال چیز ضروری خود میگردد، بنابراین او مایل است که در دسترس باشد
که در جزئیات است، بنابراین این چیز در اینجا نگهداری می شود.
std screening near me
دوشنبه 20 شهریور 1396 04:23 ق.ظ
من واقعا وبلاگ شما را دوست دارم.. رنگ های بسیار زیبا و تم.
آیا خودتان این وبسایت را طراحی کرده اید یا کسی را استخدام کرده اید که این کار را برای شما انجام دهد؟
پاسخ Plz به عنوان من به دنبال ایجاد وبلاگ خود من و مایل به پیدا کردن که در آن شما
این را از خیلی ممنون
cheap psychics
دوشنبه 20 شهریور 1396 01:44 ق.ظ
من بعضی چیزهای درست درست را مطالعه کرده ام. قطعا ارزش گذاری نشانه برای بازنویسی.
من تعجب می کنم که چقدر تلاش می کنید که این کار را انجام دهید
سایت آموزنده با شکوه
chaturbate com token generator
چهارشنبه 15 شهریور 1396 02:20 ب.ظ
I like the helpful info you provide in your articles.
I will bookmark your weblog and check again here regularly.

I am quite certain I'll learn a lot of new stuff right here!
Good luck for the next!
Can you get taller with yoga?
یکشنبه 5 شهریور 1396 08:25 ق.ظ
I think this is one of the most important info for me.
And i'm glad reading your article. But want to remark on few general things, The
web site style is wonderful, the articles is really great
: D. Good job, cheers
How much does it cost to lengthen your legs?
جمعه 13 مرداد 1396 08:33 ب.ظ
Hi, I do believe this is an excellent website.
I stumbledupon it ;) I will come back once again since I book-marked it.

Money and freedom is the best way to change, may you be rich
and continue to guide other people.
hack tokens for chaturbate
پنجشنبه 12 مرداد 1396 09:53 ب.ظ
Hey there! Do you know if they make any plugins to safeguard against hackers?
I'm kinda paranoid about losing everything I've worked hard on.
Any tips?
Kathlene
دوشنبه 9 مرداد 1396 10:41 ب.ظ
Nice post. I learn something new and challenging on websites
I stumbleupon everyday. It's always helpful
to read through content from other authors and practice
something from other websites.
http://jaimiemines.hatenablog.com/entry/2016/02/29/070608
شنبه 7 مرداد 1396 03:14 ب.ظ
Hi there, I enjoy reading through your article post. I wanted to write a little comment to
support you.
std clinics near me
دوشنبه 5 تیر 1396 04:34 ب.ظ
بسیار قلب از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب ابتدا آیا نه نشستن خوب با
من پس از برخی از زمان. جایی در سراسر
جملات شما قادر به من مؤمن متاسفانه فقط برای کوتاه
در حالی که. من این کردم مشکل خود را با جهش در مفروضات و یک خواهد را سادگی به
پر همه کسانی شکاف. در این رویداد شما که می توانید
انجام من خواهد مطمئنا تا پایان در گم.
std test at home
شنبه 3 تیر 1396 01:41 ق.ظ
ریشه از خود نوشتن در حالی که صدایی
مناسب در آیا نه کار درست با من پس از برخی از
زمان. جایی در سراسر جملات شما در واقع قادر
به من مؤمن اما فقط برای کوتاه در حالی
که. من هنوز مشکل خود را با
جهش در منطق و شما خواهد را سادگی به پر
همه کسانی معافیت. در این رویداد شما در واقع که می توانید انجام من می
قطعا تا پایان در گم.
Hamish
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:02 ب.ظ
Asking questions are truly fastidious thing if you are not understanding anything
completely, however this article provides nice understanding even.
ROZY
دوشنبه 2 تیر 1393 05:51 ب.ظ
وای خیلی خوشم اومد
عالی بود عزیزم
به وب ما هم یه سربزن و اگه با تبادل لینک موافقی خبرمون کن!
اونی میشه توی رمانnever501 vip landشرکت کنی!؟با وجود گروه دابل اس خوشحال میشم شرکت کنی
هیون جونگ
شنبه 31 خرداد 1393 05:30 ب.ظ
ممنون .پس بقیش کوووووووووووو
یاسی
پنجشنبه 21 فروردین 1393 03:59 ب.ظ
باید اخرش با پارک جونگ مین باشه
غزل
یکشنبه 8 دی 1392 08:04 ب.ظ
بد نبود
به تو چه؟
شنبه 30 آذر 1392 07:07 ب.ظ
بسیاااااااااااارررررررر...........بدددددد...افتضاح...و همچنین داغونننننننن بهتون تبریک میگم با این داستانتون.
NASRIN
چهارشنبه 15 آبان 1392 02:24 ق.ظ
D
نگار
سه شنبه 15 مرداد 1392 12:57 ق.ظ
سیلوووم ابجی سمیرا من نگارم ..
یه مدت نبودم اگه میشه میخوام دوفاره وا3 داستانم عضو شمممم !!
صوفیا
جمعه 14 تیر 1392 04:09 ب.ظ
افتضاح بود
تینا...
شنبه 8 تیر 1392 08:23 ب.ظ
آجی پس بقیش؟من میخوام داستان بذارم ولی نمیشه رمز ندارم...میشه بهم بدی؟؟؟؟؟؟؟
هیونگ مین
چهارشنبه 8 خرداد 1392 04:37 ب.ظ
سلام اجییی
منتظر بعدیش میمونم..
به وب منم بیا
پریسا
شنبه 4 خرداد 1392 01:42 ب.ظ
قلم نویسندگیتوواقعا عالى بووووووود دمت گررررررم لطفا هرچه زودتر ادامه داستانو بذار میسى:-)
نیر جونگی
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 05:52 ب.ظ
خیلی قشنگ بود زود بقیشو بذار
تینا...
پنجشنبه 8 فروردین 1392 06:00 ب.ظ
آجی سمیراااااااااا...پس بقیش کو آخه؟؟
tara
پنجشنبه 24 اسفند 1391 02:56 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااام نویسنده ی عزیز
وب ما دنبال یه کار جدیده میخوایم کلی داستانای مختلف از گروهای مختلف توی وبمون داشته باشیم و به بهونه ی نوشتن دوستای خوبی پیدا کنیم
یه فضای گرم و صمیمی با همکاریه هم
خوشحال میشیماگه دعوت مارو برای نویسنده شدن قبول کنین
بی صبرانه منتظریم
الهه
یکشنبه 13 اسفند 1391 03:39 ب.ظ
قشنگ بود مرسی
فاطمه ss
دوشنبه 7 اسفند 1391 07:27 ب.ظ
سلام عزیزم
من تازه قسمت اولو خوندم!!!
این واقعا داستان بود؟؟؟
اگه اره که خیلی طبیعی مینویسی.
اگه نه که بازم خیلی قشنگ نوشتی
مرسِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِیییییییییی
eli
جمعه 6 بهمن 1391 05:12 ب.ظ
سلام سامی جان وب خوبی داری به منم سربزن و لینکم کن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30