تبلیغات
☺hot♥story☻ - just my love part 2

داستان های داغ داغ

just my love part 2

نویسنده :sami ۞۠ۡ jungi
تاریخ:یکشنبه 16 مهر 1391-09:11 ب.ظ

سلام
ببخشید دیر شد
ولی من وب قبلی خودمو مییخوامممممم
برین ادامه

- هی موریونگ مدیر...

- من از اون نمیترسم....

سحر برای این که لب موریونگ بهش بر خورد نکنه کمرشو خم کرد به طوری که شبیه یک u برعکس شده بود و مرد سحر رو نشون داد و گفت خودشه و اومد دست انو کشید موریونگ خیلی پر رو بود و با عصبانیت به مرد نگاه میکرد مرد گفت من مدیر ماوو هستم...و اصلا اهمیتی به موریونگ نداد..............

مدیرماوو - من از تو میخوام توی گروه رقص من شرکت کنی ........

سحر با چشمای گرد به مدیر ماوو نگاه میکرد مدیرسریع جلو اومد...

مدیر – مدیر ماوو اون یه دانشجوی خارجی, یه نابغست اون نمیتونه وقتش رو واسه رقص بزاره باید درس خونه...........

مدیر ماوو – اگه اون یه دانش جوی نابغست پس باید بتونه با 2 ساعت درس خوندن زندگیش رو هم بگذرونه .........درست نمیگم دخترم .

سحر یه نگاه به مدیر ماوو انداخت و یه نگاه به مدیر و بعد رو به موریونگ کرد .....موریونگ چشماشو کوچیک کرد و به سحر نگاه کرد و سرش رو تکون داد و زیر گوشش گفت اگه قبول کنی با من باشی از این مخمسه درت میارم..........سحر توی فکرش مرور کرد اگه بتونه رقاص خوبی بشه میتونست شاید یه روزی جونگ مین رو ببینه..............

سحر رو به موریونگ کرد و لبخند موزیانه ای زد...

سحر – من قبول میکنم...

مدیر ماوو دست سحر رو گرفت و دنبال خودش کشید سحر هم پشت کرد و برای موریونگ زبون در اورد و موریونگ هم یه لبخند تلخ بهش تهویل داد انتظار چنین جوابی رو از سحر نداشت.............

مدیر ماوو سحر رو جلوی یه استدیو بزرگ پیاده کرد و اونو به داخل برد و بلند داد زد اخری رو پیدا کردم .همه با تعجب به مدیر ماوو نگاه کردند وخانمی اومد جلو و به مدیر ماوو گفت من اخریه رو یک ساعت پیش اوردم مدیر ما به سحر نگاه کرد و سحر هم لبخند دلنشینی تحویلش داد و گفت ...

- اشکالی نداره ... برای من اهمیت نداره...

- واقعا ناراحت نمیشی؟

- اره برای چی ناراحت بشم ... حتما قسمت بوده حالا فقط منو برسونین دانشگاه...

- قسمت یعنی چی ... باشه ولی اول منو طراح یوهی باید سریع یه جایی بریم اول بریم اونجا بعد تو رو میرسونیم دانشگاه ....ایرادی داره؟

- نه موافقم

بعد از چند دقیقه خانمی اومد و سوار ماشین شد سحر فهمید اون طراح یو هی یه و بهش سلام کرد و یوهی هم جوابش رو داد ...

مدیر ماوو اونا ر.و جلوی یه استدیوی دیگه پیاده کرد و به سحر گفت...

- میخوای پیاده بشی یا توی ماشین میمونی؟

- نه پیاده میشم...

به داخل استدیو رفتند ولی همه نگران بودند و به این طرف و ان طرف میرفتند بعد از چند دقیقه مدیر ماوو اومد پیش یوهی و سحر و گفت:

- مثل این که ایون جونگ سرما خورده و نمیتونه بخونه از این بد تر نمیشه

سحر یکدفعه چشمش به گومی نام میوفته و میره پیشش...

- سلام من سحر هستم من فیلمی که شما باپزی کردید رو دیدم اسمش هم توزیبایی بود درست میگم...

ایون جونگ صداش رو صاف کرد و گفت:

- اره ولی این که چیز عجیبی نیست همه توی کره این فیلمو دیدن...

- درسته ولی من خارجی هستم و توی کشور خودم فیلم شما رو دیدم...من از دخترایی که میتونن شبیه پسرا بشن خیلی خوشم مییاد منم امتحان کردم خیلی بهم میاد من SHE IS THE MANوcoffee prince رو دیدم خیلی جالب بودن ... راستی شنیدم مریضی میتونم کمکت کنم...

- یک نفس حرف میزنی خوب میتونی اینجایی صحبت کنی از لحجت نمیشه فهمید خارجی هستی...اره مریضم ولی تو چجوری میتونی به من کمک کنی؟

- من میتونم به جات بخونم تو هم لبخونی کنی... چطوره ؟

- واقعا دوست دارم امتحان کنم...

ایون جونگ سحر رو به داخل اتاق ضبت برد براش یهدور اهنگ رو خوندن تا با خوندنش اشنا بشه اونم به ایرانی برای خودش نوشت تا یادش نره ...و اون تیکه اهنگ رو گذاشتن و سحر شروع به خوندن کرد همه در تعجب بودن و ایون جونگ هم لبخندی از رضایت زد ...درسته اون واقعا خوب میخوند وقتی از اتاق ضبت اومد بیرون همه ازش تشکر کردن خودشم باورش نشد که اون تونسته به جای ایون جونگ بخونه ...

مدیر ماوو که در تمام این مدت به سمکیرا نگاه میکرد و حرفای اونو گوش داده بود رشو طرف طراح یوهی کرد و گفت :

- یادته قرار شد توی دابل اس یه تهولی بدیم...

-اره و اونم خودشه...

-اگه اون دخترو ببریم  یعنی هم میتونه دختر باشه هم پسر و این موضوع میتونه پسرا رو هم برای دیدن دابل اس بکشونه طرف خودش...وای...

- مدیر منم موافقم .... یه دابل اس با یه عضو جدید...

اونا به صورت مرموزانه به هم نتگاه کردند و دست سحر رو که داشت با ایون جونگ صحبت میکرد رو کشیدن و بردن ...

به بازار رفتن و داشتن لباسای پسرونه رو روی سحر اندازه میگرفتن و سحر با تعجب به اونا نگاه میکرد...

سحر - چیزی شده..؟؟؟

مدیر ماوو - نه نگران نباش...

- پس چرا لباسای پسرونه...

طراح یوهی اجازه نداد اون حرفی بزنه و به سرعت گفت...

- ما یه پسری رو داریم هم قد و قواره تو میخایم براش لباس بخریم و تو باید به ما کمک کنی همین

- خوب چرا پسره رو نمیارین یعنی اون از من لاقر تره؟

- چرا انقدر حرف میزنی  ساکت ...

سحر ترسیده بود و چیزی نگفت بعد از خرید اونو به خونش رسوندن و گفتن 2 روز دیگه صبح اماده باشه مایان دنبالش سحر هم فقط نگاشون کرد و سرش رو به نشانه ی رضایت تکون داد و وقتی به اتاقش رسید

سحر- صدای ضبت چقدر زیاده؟؟؟

اینو گفت و وارد اتاقش شد ولی سریع برگشت بیرون

- مگه میشه ...مگه این اتاق خالی نبود ...

به فکرش رسیده بود که به بهانه ی کم کردن صدای ضبت به اون سمت بره ودر بزنه تا از این تنهایی در بیاد شاید میتونست باهاش دوست بشه رفت در زد و توی دلش ارزو می کرد دختر باشه...

-کیه...

- من توی اتاق بقلی ساکنم میشه در رو باز کنید...

- اومدم

همین طور که صدا نزدیک میشد مشخص میشد مال یه مرده سحر هم با نا امیدی یه اهی کشید و منتظر موند...و بلاخره در باز شد سحر از شدت تعجب چشماش گرد شده بود و هی می گفت...

- تو... تو... تو ...



نوع مطلب : just my love 

How do you get a growth spurt?
شنبه 14 مرداد 1396 05:22 ب.ظ
Hi there mates, how is the whole thing, and what you desire to say on the
topic of this paragraph, in my view its genuinely amazing
for me.
david
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 12:31 ق.ظ
its sucks.too boring.not enjoyable
Romeo
سه شنبه 22 مرداد 1392 04:02 ب.ظ
داستانتون تا اونجایی که خوندم خیلی جالبه...
لطفا به منم سر بزن و نظرتو درباره ی داستانم بگو
.........
پنجشنبه 6 تیر 1392 06:00 ب.ظ
Man y fereshte ferestadam ta moraghebet bashe,ama on bargasht,porsidam chera bargashti ? Goft tan ha nemitonan az fereshteha moraghebat konan...20 ta fereshte to donya hast,10tashon khaban,9tashon daran bazi mikonan va yekishon dare in msg ro mikhone,in msg joke nist,vagheiye... Khoda midone k to dar hale keshmakesh ba y chizi hasti...age b mojeze eteghad dari in msg ro b chand nafar befrest , khoda mikhad k 2ta chize bozorg ro zendegit barat biare,age bavar dari bezar hame chiz khodesh pish bere...farda behtarin roze zendegit khahad bod,in msg ro b 10ta az dostat befrest,hata b man,harvaght k 5nafar ino barat ferestadan motmaen bash kasi k dosesh dari supriset mikone
تینا
دوشنبه 17 مهر 1391 01:11 ق.ظ
سلااااااااااااام...
زودی بعدیو بذار آجی جونم باشه؟؟
من فکر میکنم جونگی باشه..نه؟؟
پاسخ sami ۞۠ۡ jungi : سلام عزیزم
الان میزارم
نه عزیزم جونگی نیست
Sarvenaz
یکشنبه 16 مهر 1391 11:39 ب.ظ
حواسم نبود اولللللل!!!!!!!!
پاسخ sami ۞۠ۡ jungi : اره مدال طلاااااااااااااااااااا
Sarvenaz
یکشنبه 16 مهر 1391 11:34 ب.ظ
سلام!!!!
خیلی قشنگ بود!!!!!
ینی کی میتونه باشه؟؟!؟؟؟!
منتظر ادامه هستم!
پاسخ sami ۞۠ۡ jungi : زود تر میزارمش فنات
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر