تبلیغات
☺hot♥story☻ - just my love part 1

داستان های داغ داغ

just my love part 1

نویسنده :sami ۞۠ۡ jungi
تاریخ:چهارشنبه 12 مهر 1391-06:32 ب.ظ

سلام
 
من سرما خوردم حالم بده
با این حال عزممو جزم کردم داستان نوشتم

قایم موشک بازی ممنوعه

هر کی خوند نظر بزاره واگر نه
من فقط اون دختره که وبمو به فیلتری کشوند گیر بیارم این بلا رو سرش میارم  



حالا برین ادامه داستان بخونین  

الان که دارم مینویسم از چشام اشک میاد چون امروز کارنامه گرفتم اولش توی راه خیلی گریه کردم چون میترسیدم تجدید بشم ولی وقتی کارنامم رو گرفتم لبخند دلنشینی زدم و برای این که زیردست مامانم  نمیرم دوباره چشامو قرمز کرده بودم بچه های کامپیوتر واقعا گند زده بودن از کلاس 34 نفرمون فکر نکنم 10 نفر هم قبول شده باشن تازه بالا ترین مهدلم هم 17.30 بود منم شده بودم 16.90 خوب اندازه خودش خیلی خوب بود  چون من نه در طول سال نه در مدت امتحان ترم درس نمیخوندم ولی این برای پدرم قابل قبول نبود.

منم قرار بود برم خونه پدر بزرگم به مامانم گفتم میخوام زود تر حرکت کنم  اونم گفت که کی ؟ منم بهش گفتم همین امروز یه جوری نگام کرد ......اون از خداش بود من برم پس تصمیم گرفت قبل از این که بابام بیاد منو با دختر داییم بفرسته منم سریعه اماده شدم اما به اتوبئس نرسیدیم پس یه ماشین گرفتیم و حرکت کردیم وقتی به خونه بابابزرگم رسیدم یه نفسی تازه کردم ...........

امروز بعد مدت ها اومدم دارم دوبارهع توی دفترم مینویسم اره این چند روزه بابابزرگم ما رو همه جا برد و گردوند ....چند روز اول از بابا و مامانم خبری نداشتم اما بعد 3 روز اونا بهم زنگ زدن بابام بهم گفت چرا گند زدی بعد هم اون درسی که از بقیه کم تر شدم رو به رخم میکشید دیگه واقعا اعصابم به هم ریخته بود .....بعد اون روز منو زهره با هم به کره ای ها مزاحمی زنگ میزدیم همشون ترسو بودن یا از مزاحم ها بدشون می اومد به خاطر همین قطع میکردن ولی بعد کلی تلاش یکی از اونا برداشت صدای یه مرد حدودن 25 ساله بود و هی از ما میپرسید شملا من هم به انگلیسی بهش گفتم من از ایران زنگ میزنم و اسمم هم سحر هست اونم با لهجه جالبی میگفت (س ح ر) ولی طولی نکشید که  قطع شد ازش با  اس پرسیدم اسمش چیه اونم گفت لی شی مو اون یه پلیس 30 ساله بود  و کمی با هم حرف زدیم  و من به اون گفتم که طرفدار دابل اس هستم و اون از این که دابل اس از هم پاشیده حرف زد و گفتم که منتظرم طبق قولشون دوباره بیان پیش هم اونم از سایت دیدن کرد و از من پرسید به جونگ مین علاقه داری منم گفتم اره و خیلی چیزای دیگه حتی عکس خوانوادش رو هم برام گزاشت تا برم ببینم ولی سایتش کره ای بود نتونستم ........امروزم دارم بر میگردم خونه فکر کنم بابام دیگه اروم شده باشه .........

دیروز که به خونه رسیدم کاملا شب شده بود منم فهمیده بودم که تولد داداشمه  امروز روز سختی بود اماده کردن وسایل  و پذیرایی .....موقع جمع کردن دختر خالم بهم کمک میکرد اون دانش جو بود ازش سوال کردم چطور میشه بورسیه گرفت و اونم گفت باید  برای خودت یه کسی باشی یه چیزی اختراع کرده باشی یا خیلی تیز هوش باشی که به جذب تو علاقه مند بشن...........منم به خودم اطمینان داشتم پس به فکر یه اختراع افتادم اون شب همین طور که سولوی کیم هیون جونگ رو گوشمیکردم به فکر یه حمام خود کار اوفتادم..............

(همین طور داشت دفترشو ورق میزد حدودابه 80 صفحه بعد رفته بود)

وای نمیدونم چطوری خوشحالیمو توی این ورق ها جای بدم امروز اختراعم معرفی شد مادرم با این که اختراع جهانی داشتم باز منو دست کم میگرفت و از خونه داری و اشپزی من بد میگفت و میگفت من شلختم از ای حرفا کذشته یادم میاد 200 روز پیش به فکر ساختن این حموم  افتادم حالا هم معرفیش کرده بودم واقعا فوق الاده بود تمام اوتوماتیک بعد از معرفی رفتم و دست خانم رجبی رو بوسیدم  اگه خانم رجبی رو من سرمایه گزاری نمیکرد من اینجانبودم از مادر و پدرم هم تشکری کردم هر چند از مادرم دل خوشی نداشتم بلاخره متوجه شدم کشور های دیگه برای پذیرفتن من درخواست دادن راحت میتونستم قبول کنم خیلی خوش حال بودم من حدودا 250 روز دیگه واسه انتخاب دانشگاه وکارام وقت داشتم این چند وقته اصلا به خودم توجه نداشتم تصمیم گرفتم به درسم بیشتر توجه کنم و به خودم برسم و حتما نیاز بود رژیم بگیرم .......

(عجیب بود این صفحه رو هم نصفه کاره گذاشت و به 20 صفحه بعد رفت .......)

امروز به مطب دکتر پوستم رفتم همه چیز رضایت بخش بود اون تمامی مسائل منو زیر نظر داشت حتی رژیممو از نظر دکتر پارسا من واقعا تعقییر کرده بودم اون راست میگفت من تقریبا یه ادم دیگه بودم خیلی زیبا تر شده بودم ......اه امروز به مدرسه رفتم و کارناممو گرفتم واقعا عشق یه پسر که از نزذیک ندیده بودمش رو من تاثیر کذاشته بود مدی گفت سحر واقعا تو امسال باعث افتخار مدرسه ما بودی معدلت هم 19.60 شده بالا ترین معدل کلاس واقعا ازت ممنونم در حالی که میخندیدم به مدیر گفتم از جونگ مین تشکر کن و مدیر هم بهت زده منو نگاه میکرد از همه خداحافظی  کردم کار اموزیم هم تموم شده بود امسال اولین سالی بود که دانشگاه بدون کنکور شده بود منم باید تا یه ماه دیگه وارد یک دانشگاه میشدم پس تصمیم گرفتم فردا پیش خانم رجبی برم چون خودم ازش خواستم که کشور هایی که پیشنهاد دانشگاه به من رو دادند رو سرپرستی کنه ....

امروز پیش خانم رجبی بودم المان , امریکا , .... خیلی کشور های بزرگ بهم گفته بودن ولی از کره............اه..........هیچ خبری نبود خانم رجبی دلیل ناراحتی منو میدونست به خاطر همین جلوی چشم من به مرکز اموزش کره تماس گرفت و موضوع رو براشون گفت و اونا از این که من میخواستم به کشورشون برم خیلی خوشحال بودن ........حالا من یه دختر 17 ساله بودم با ثبت یه اختراع جهانی توی کتاب گینس ......میخام فردا این مسئله رو با پدر مادرم در مین بزارم....

وای از خوشحای دارم بال در میارم قرار شد من یه ماه دیگه کره باشم وای  اون وقت چطور میتونستم جونگ مین رو ببینم .......اون دائما توی مسافرت بود و من باید حداقل برای یک بار

(در حال خوندن بود که گفته شد مسافران عزیز اماده فرود باشید...دیگه واقعا باورش شده بود خحیلی میخندید به طوری که همه نگاهش میکردن .........)

بعد از پیاده شدنش به لی شی مو زنگ زد این چند وقته زبانش رو هم قوی کرده بود و میتونست به کره ای حرف بزنه......

سحر-الو لی شی مو شی ....سلام.

لیشی مو – شما ؟

- من سحر هستم همون دختر ایرونیه ......

- من یادم نییاد ..

- واقعا منو نمیشناسی ؟

- شوخی کردم بابا واقعا خودتی باورم نمیشه چجوری کره ای صحبت میکنی ؟ کجایی؟چی کار میکنی؟

-وایستا بابا ما هم بهت برسیم 1.کره ای یاد گرفتم 2.الان میخام برم دانشگاه....و.......

- حالا با من چی کار داری ؟

- اگه بزاری میگم واسه کالج اومدم کره الانم فرود گاهم هیج جا رو بلد نیستم اگه سئولی میتونی بیای دنبالم..؟

- من یکی باورم نمیشه ؟؟؟؟؟؟؟؟ از کجا بشناسمت؟

- من یه پالتوی مشکی دارم با روسری مشکی و یه چمدون نوک مدادی تو چی ؟

- من سر کارم وای با لباس پولیسم هنوزم باورم نمیشه تو منتظر باش من اومدم....

- باشه بای ...........

حدود 10 دقیقه منتظر بود دیگه کلافه شده بود و میخاست زود تر ببینه لی شی مو چه شکلیه که بلاخره یه پلیسو دید دید داره دنبال یکی میگرده براش دست تکون داد لی شی مو بود واقعا از دیدن همدیگه خوشحال بودن ...لی شی مو جوانی قد بلند با چشمای کشیده و صورتی خندان بود از نظر سحر اون خیلی بامزه بود......و با نگاه کردن به چشمای لی شی مو میشد فهمید ازدیدن سحر تعجب کرده و انتظار نداشته این شکلی باشه ..........

وقتی  به ماشین رسیدند لیشی مو رو به سحر کرد ......

- کجا باید بریم

سحر هم اسم کالجش رو گفت و گفت اول به اون جا برن توی را اونا از تصوراتی که از هدیگه داشتند گفتند........

وقتی سحر وارد کالج شد مدیروقتی فهمید از اون استقبال کرد لی شی مو هم فقط با چشمای گرد شده به اونا نگاه میکرد.........بعد از یه ربع وایستادن دم دفتر مدیر سحر خارج شد و با احترام از مدیر خداحافظی کرد...............

به لی شی مو گفت که اونو به خوابگاه ببره و بعد از گذاشتن چمدونش توی خونش به لی شی مو گفت اونو ببره بیرون تا شام بخورن تقریبا شب شده بود و موبایل لی شی مو هم هی زنگ مخورد...و اونم سرخ میشد و قطع میکرد سحر متوجه شد ....

-لی شی مو , امروز قرار داشتی؟

- نه فقط ...از اون زمانی که دیگه از تو خبر نداشتم زندگیم یکم عوض شد.

- خوب چطوری؟؟؟

- من ..من ...ازدواج کردم...

سحر کمی به لی شی مو خیره شد نمیتونست این مسئله رو درک کنه و یکدفعه زد زیر خنده.......

-واقعا .......خیلی خوشحالم.........دلم میخاست منو به خونت دعوت کنی ولی روم نمیشد حالا باید منو ببری .....

- چی میگی این حرفا به قیافت نمی خوره.......

- مگه به قیافست؟؟؟؟؟دوست دارم با زنت اشنا بشم این خیلی عجیبه؟؟؟

-من یه فکر دیگه ای به کلم زده بود...........

لی شی مو از این که دید سحر ناراحت نشد خوشحال شد و اونو به خونش برد زن لی شی مو اسمش سوریان بود سحر سریع باهاش جور شد قرار شد سحر خونه اونا بمونه تا فرداش با هم برن خرید برای خونه.........

سحر از خواب بلند شد باورش نمیشد توی کرهست بلاخره تلاشاش نتیجه داده بود توی همین فکرا بود که یکدفعه سوریان اومد تو دختر خیلی بامزا ای بود ............

بعد از صبحانه سوریان و سحر اماده شدن که برن سوریان موهای سحر رو درست کرده بود سحر کمی سختش بود چون اولین بار بود میخاست با موهای باز بره بیرون  ولی باید عادت    می کرد..وقتی از اتاق اومد بیرون لی شی مو بهش گفت خواهر باورم نمیشه خودتی ؟

حدودا یه هفته بود که سحر توی کره بود و کمی عادت کرده بود به خاطر خوشگلی و هوشش توی دانشگاه معروف بود چشم خیلی از پسرا دنبالش بود مخصوصا بهترین پسر دانشگاه به نام  مو ریونگ ............

سحر خیلی رقص های  اونجایی رو خیلی دوست داشت و بعضی وقتا به اونجا میرفت .......اون روز همه توی سالن رقص جمع شده بودند که برای یکی از گروه های خانندگی یه گروه رقاص جمع اوری کنن مدیر اون گروه هم اومده بود ....

سحر با عجله  داشت میرفت به سالن رقص که مو ریونگ اونو دید دنبالش را افتاد.

- سحر با تو هستم وایستا کارت دارم

- مورینگ اصلا حوصله ندارم دیرم شده بزار واسه یه وقت دیگه.........

موریونگ اصلا دست بر دار نبد و دوید و بالاخره دست سحر رو درست جلوی در سالن رقص گرفت .....وگفت.

-امروز دیگه کارو تموم میکنم باید حتما جواب منو بدی  اگر هم بگی نه که خودت میدونی......

سحر میدونست اون از هیچ کس ترسی نداشت باباش یکی از پولدارای کره بود و خودشم خوشگل و قد بلند بود ولی سحر میخواست شانسش رو امتحان کنه و حتی برای یه بار جونگ مین رو ببینه ...........نمیدونست چی بگه که یکدفعه مدیر دانشگاه به همراه یه مرد متشخص از سالن بیرون اومدن .........مرد همراه مدیر به شدت عصبانی بود و میگفت یکی کمه ....

مدیر گفت اون همه بودن و خوب میرقصن .........ولی مرد میگفت اونا بدنشون انعتاف نداره و نمی تونن از پس بعضی حرکت ها بر بیان که متوجه شد موریونگ داره بهش نزدیک میشه می خواد ببوستش..........

اون بلند داد زد:

- هی موریونگ مدیر...

- من از اون نمیترسم....



نوع مطلب : just my love 

foot pain
دوشنبه 13 شهریور 1396 03:53 ب.ظ
you are truly a good webmaster. The site loading speed is incredible.
It sort of feels that you are doing any distinctive trick.

Moreover, The contents are masterpiece. you have performed a
magnificent activity on this subject!
http://dillardyzsfvmjugo.jimdo.com/
شنبه 7 مرداد 1396 08:11 ق.ظ
Hi! This is my first visit to your blog!
We are a team of volunteers and starting a
new initiative in a community in the same
niche. Your blog provided us valuable information to
work on. You have done a outstanding job!
std testing at home
دوشنبه 5 تیر 1396 01:02 ق.ظ
چلیپا از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب
در آغاز آیا نه نشستن بسیار خوب با من پس از
برخی از زمان. جایی در سراسر جملات شما قادر به من
مؤمن اما فقط برای while. من با این حال مشکل
خود را با فراز در منطق و شما ممکن است
را خوب به کمک پر کسانی که شکاف.
در صورتی که شما که می توانید
انجام من می مطمئنا تا پایان
در گم.
yy
شنبه 28 فروردین 1395 06:43 ق.ظ
shad
دوشنبه 26 آبان 1393 05:59 ب.ظ
kalad kharabe mokhedam baghy sareh
سارا
سه شنبه 12 فروردین 1393 12:28 ق.ظ
سلام منم میخوام داستان بنویسم ولی از کجا باید عضو شم؟؟؟؟
سارا
سه شنبه 12 فروردین 1393 12:28 ق.ظ
سلام منم میخوام داستان بنویسم ولی از کجا باید عضو شم؟؟؟؟
hyomin
جمعه 25 بهمن 1392 05:13 ب.ظ
سلام اونی جون خوبی؟

اجی هم وبت عالیه هم داستانت مخسسی ی عالمههههههه

قبل از اینکه برم ی پیشنهاد دارم

من ازت خیلی خوشم اومده واسه همین اگه دوس داری و میخوای میتونی تو وبم نویسنده باشی و داستاناتو بزاری

نظرتو بهم بگو تو وبم ...

بازم ممنون و بای
شنبه 30 آذر 1392 06:51 ب.ظ
کیانا
جمعه 3 آبان 1392 02:43 ب.ظ
عالیه من که خوشم اومد
اسما
جمعه 24 خرداد 1392 04:54 ب.ظ
سلام گلم شما رسما به کلبه ی جونگ مین دعوتید اگه مایل هستید من و با عنوان وبم بلینکید.بعد به بگید بلینکمتون.بوسzibaveb.blogfa.com
سحر
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 11:42 ب.ظ
خیلی مزخرف بودتازه کلی غلط املایی داشت
j
شنبه 24 فروردین 1392 02:51 ب.ظ
بچه ها برین توی فنکلاب کیم هیون جونگ وبهش رای بدین برای حفظ ابروی ما ودابل اس خوااااههههههشششششش عقبه ها!
asal
شنبه 25 آذر 1391 01:57 ب.ظ
سلام عزیزم داستانت عالی بود. مرسی!!!!!!!!!!!!!!
asal
شنبه 25 آذر 1391 11:43 ق.ظ
سلام عزیزم داستانت عالی بود. مرسی!!!!!!!!!!!!!!
دوشنبه 20 آذر 1391 09:45 ب.ظ
Salam Kheli Bahal Bud Lotfan Zudtar Edamasho Bezar...
دوشنبه 20 آذر 1391 09:43 ب.ظ
Salam Kheli Bahal Bud Lotfan Zudtar Edamasho Bezar...
sara
جمعه 14 مهر 1391 05:16 ب.ظ
saaaaaaaaaaaaaaaaaalam
kheili ghashang bud....zud ghesmat badesham bezar
lotfan be webe manam sar bezan:
arazeletosee.blogfa.com
age sar zadi mamnun misham nazar ham bezari
پاسخ sami ۞۠ۡ jungi : ok aji
Sarvenaz
چهارشنبه 12 مهر 1391 09:32 ب.ظ
سلام خیلی قشنگ بود
منتظر ادامه اش هستم!!!
پاسخ sami ۞۠ۡ jungi : خواهششش حتما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر